یک خوبی علوم انسانی نسبت به علوم فنی و مهندسی در این است که سرِ کلاس های علوم انسانی در حالی که لپ تاپت را باز کرده ای، وبلاگ گردی می کنی و خبر می خوانی، و با این که از بیخ و بن نمی دانی استاد از چه صحبت می کند و یا چه سؤالی پرسیده است که دانشجویان تا اين حد در تکاپوی پاسخ دادن به آن برآمده اند، و علی رغم این که نمی دانی دانشجوبان چه جواب هایی داده اند که همگی این گونه با برخوردِ منفی استاد روبرو شده اند، می توانی یک لحظه سرت را بالا کنی و در پاسخِ سؤالِ استاد بگویی "استاد، بستگی دارد" و دوباره سرت را بیندازی روی لپ تاپت و با کنارِ گوش واکنشِ مثبتِ استاد را دنبال کنی.
گاهی آنقدر نظریه های علوم انسانی کیفی می شوند که مخصوصاً اگر پیشینه ی مهندسی هم داشته باشی، به سختی می توانی به عنوان نظریه های علمی قبولشان کنی. چه چیزی ماهیت این علوم را اینقدر متفاوت می کند. پدیده های انسانی-اجتماعي، به غایت پدیده های پیچیده ای هستند. چه از آن جهت که توجیه رفتارشان سخت و پیچیده است و چه از آن جهت که پیش بینی رفتارشان تقریباً ناممکن است. این پدیده ها تا حد زیادی با پدیده های فیزیکی تفاوت دارند. به نظر من تفاوت اصلی در آن جاست که تعدادِ پارامترهایِ مؤثر روی یک پدیده ی فیزیکی به مراتب کمتر از تعداد عوامل تأثیرگذار روی پدیده های انسانی است. به همین علت است که نمی توان انسان ها یا روابط آن ها را به راحتی مدل کرد. فهمِ این موضوع گام اول است در این که یاد بگیریم وقتی صحبت از اقتصاد و روانشاسی و جامعه شناسی و سیاست و ... می کنیم قیدهایی همچون "حتماً"، "هرگز"، "همیشه" و ... را از دایره ی واژگانمان به دور بیاندازیم.
بين سالهاي ۱۹۲۴ تا ۱۹۳۲ در یک کارخانه ی تولیدی به اسم هاوتورن آزمایشی انجام شد که تلاش می کرد اثر شرایط فیزیکی از قبیل نور، دمای مناسب و ... را روی بازدهی کارگران آزمایش کند. نتایج این آزمایش یک شکست مفتضحانه برای تمام نظریه های قبلی مدیریت به نظر می آمد. خلاصه ی این آزمایش از این قرار بود که کارکنان به دو دسته تقسیم شده بودند، و دو گروه از کارشناسان روی آن ها تحقیق انجام می دادند. برای گروه اول همه ی شرایط فیزیکی محیط آرام آرام تغییر داده شد، در حالی که به گروه دوم به عنوان شاهد نگاه شد، و شرایط برای آن ها ثابت ماند. نتیجه ی گزارش بازدهی این دو گروه به قدری عجیب بود که سالها ذهن اندیشمندان این حوزه را به خود مشغول کرد. هنگامی که برای گروه اول شرایط بهبود داده شد، بازدهی آن ها به شکل منطقی بالا رفت. ولی هنگامی که شرایط شروع به بدتر شدن کرد، بازدهی هم چنان بالا باقی مانده بود، یا حتی بالاتر هم می رفت. از طرف دیگر بازدهی کار گروه دوم یعنی گروه شاهد که شرایط برایشان هیچ تغییری نکرده بود هم شروع به بالا رفتن کرده بود. به نظر می رسید که یک عامل دیگری در کار است که مستقل از شرایط محیطی کار است.
توجیه این قضیه به طور خلاصه در همین نکته واقع شده بود که یک فاکتور مهم و تأثیرگذار در این آزمایش دیده نشده بود. این عامل که اتفاقاً اثربخش تر از فاکتورهای دیده شده بود، اثرِ حضورِ کارشناسان در کارگاه بود. یعنی همین که عده ای کارشناس تحصیل کرده و احتمالاً کت و شلوار پوش شیک هر روز وارد کارگاه می شدند و با کارگران صمیمی می شدند و گپ می زدند و با دقت نتیجه ی کار آن ها را بررسی می کردند، احساس اهمیت داشتن و اعتماد به نفسی به کارگران می داد که انگیزه ی کاری آن ها را بالا می برد. و نتیجه ی نهایی آن مستقل از نور و دما و راحتی محیط بالا رفتن بازدهی بود.
----------------------------------------------
پی نوشت : این مطلب رو در ساعت 9 صبح در کلاس "تئوری سازمان ها و سازماندهی" نوشتم.