جرعه‌های پاییزی

این روزهای سال باید محل کارت جایی حوالی تجریش باشه، خونه‌‎ات هم جایی حوالی چهارراه ولیعصر یا حتی  منیریه و اون طرف‌ها. بعد یک یار ثابت‌قدم هم داشته باشی. هر روز از کار که برگشتی دو نفره از اون بالای ولیعصر تا اون پایینش را پیاده بیای و بیای. اگه نم بارونی هم زده باشه که می‌شه قوانین رو شکست و یک نخ بهمن کوچک یا هر چیز دیگه‌ای که تو چنته باشه روشن کنی؛ یه کام از سیگار بگیری و یکی دیگه از یه بوسه‌ی کوتاه و ناگاه.

این روزهای سال، نزدیک‌های غروب که می‌شه نباید تو خونه نشست؛ باید زد بیرون؛ باید تو ازدحام زندگی‌بخش خیابون‌ها گم شد؛ باید دست در دست اونی که گرمیِ دستش رو کم داری، تمومِ این پیاده‌روها رو متر کرد؛ همه‌ی کافه‌ها رو تست کرد؛ تمومِ طعم‌های نو رو چشید و تو عمق یه قطعه‌ی جدید موسیقی غرق شد.

این روزها رو باید تا قطره‌ی آخر مزمزه کرد ...

داستان یک سفر

از کودکی عاشق هیجان بودم؛ از ناشناخته‌ها و معماها لذت می‌بردم؛ پازل‌های چندتکه که باید همه‌شان را کنار هم بچینی تا تصویر در بیاید؛ سفر به مکان‌های ناشناخته و پرخطر، با انتهای نامعلوم.

سفری از این دست را نزدیک به یک سال پیش آغاز کردم. آرام و بااحتیاط؛ آغازش کمی ترسناک بود، ولی تصمیمم بر شروع راه بود. سفر به ناشناخته‌ترین دنیایی که تابحال در آن گام برداشته بودم. با هزاران پیچیدگی و نقطه‌ی تاریک. نه کوله‌ای برداشتم، نه توشه‌ای. سفری که امروز درست در جایی در وسط آن ایستاده‌ام و از راهِ آمده خرسندم. سفر به دنیای درونم.

نزدیک یک‌سال پیش، شاید یکی از همان روزهایی که به این نتیجه می‌رسیدم که "درد بس است" ، با شروع جلسات روانکاویم شروع شد و با تلاش بی‌وقفه‌ی خودم ادامه پیدا کرد. سال‌ها بود که در انجام هیچ کاری چنین هیجانی حس نکرده بودم. هر روزش کشف دنیای جدیدی بود. هر روزش اشاره به نقطه‌ی تاریکی بود که دنیایی از رویدادهای گذشته را برایم باز می‌کرد و سرنخش برمی‌گشت به روزهایی در کودکیم. برمی‌گشت به همه‌ی رنج‌های ساده و کودکانه‌ی آن دوران؛ رنج‌هایی که باید جدی‌تر می‌گرفتمشان تا این‌گونه کارساز نشوند.

سفر سخت و ترسناک است؛ ولی امید به پایانی روشن، خستگی را از تنم دور می‌کند....

میگویند تاریکترین لحظات شب، درست قبل از سپیده دم است؛ آنها که این تاریکی را بازبمانند، روشنایی را تجربه خواهند کرد.

تاریکی سخت و نفس‌گیر است. تو را وارد جنگی می‌کند که برنده‌ی آن از پیش روشن است. تو خوب می‌دانی که در این میدان حرفی برای گفتن نداری. اما دردِ داستان اینجا نیست. درد اینجاست که در این نبرد حتی شکست هم نمی‌خوری. یارای مقابله نداری ولی گزینه‌ی تسلیمی نیز در کار نیست. گویی قرار بر این است که هر روز به بازی گرفته شوی. هر روز تا یک قدمی پایانت پیش بروی. و در انتها کم توان و بی رمق، رها شوی تا جنگ دوباره فردا از سرگرفته شود. تو بازیچه ی دست سرنوشت شده ای.

اما می‌گویند که سپیده‌دم درست بعد از تاریک‌ترین دقیقه‌ها فرامی‌رسد. اگر به طلوع ایمان داشته باشی، روشنایی را خواهی دید؛

من امروز بیش از هر روزی به طلوع روشنایی ایمان دارم....

پی نوشت : دلم برای نوشتن تنگ شده بود؛ مدت‌ها بود به این‌جا سر نزده بودم.

آتش بازی جشن تولد

بیست و چهارمین تولدم رو امروز تو میدان تیر گذروندم،.

به جای فوت کردن 24 تاشمع نزدیک به 24 تا (با کمی اغماض بپذیرید) گلوله با کالیبر 7.62 میلیمتر که از یک اسلحه‌ ی ژ3 ساخت ایران به تاریخی که روی دسته اش حک شده یعنی 2535 شاهنشاهی شلیک کردم و بالطبع به جای صدای یک موزیک 6/8 که احتمالاً می تونست با حرکات موزون هم همراه بشه، گوش هام از صدای انفجار گلوله پر شد.

به هر حال امسال خاص ترین تولد عمرم رو همراه با یک آتیش بازی بزرگ درست زیر آفتاب درخشان و تند نهم مرداد توی یک آسمون بدون ابر داشتم. آفتابی که از گرما و حرارتش که بگذریم درخشندگی مردادیش رو دوست دارم.

زمان منتظر کسی نمی مونه ..

امروز هشتم اسفنده، یعنی 26 روز از اتفاق میگذره. اتفاقی که هنوز هضم نشده، هضم نمیشه. اتفاقی که صبح روز چهارشنبه سیزدهم بهمن که رسیدم اصفهان، تو سه کلمه خبرش رو بهم دادن. هر سه کلمه ساده و قابل فهم بودن. "بابا"، "دیشب" و "رفت". هر سه کلمه معنی دار و ملموس بودن. اما ترکیبش رو درک نمی کردم، نمی فهمیدم یعنی چه، این جمله ی ساده ی سه کلمه ای هیچ معنا و مفهومی نداشت، فقط یک بارِ سنگین چند تُنی بود که روی سینه ام گذاشته شده بود. خیلی خاطره ی واضحی از اون روز صبح یادم نیست. فقط چند تا تصویر مجزا به خاطر دارم. مامان رو مبل ول شده بود و به یه جایی زل زده بود. پویا  با چهره ی خیلی آرومی از اتاقش اومد بیرون. امیرحسین از طبقه ی بالا اومد پایین در حالی که  گریه می کرد و دستاش رو رو سرش گذاشته بود. من دور اتاق میدویدم و فقط داد میزدم "آخه چرا؟". خاله و دایی دورم رو گرفته بودن که آرومم کنن ولی هیچ کس جواب من رو نمی داد.

امروز 26 روز از اتفاقی میگذره که زندگی رو به یک باره از هر معنای داشته و نداشته ای خالی کرد. اتفاقی که آینده ی زندگیم رو بینهایت مبهم تر از قبل کرد و این پرسش رو جلوی من گذاشت "که آیا اون روز میاد که زندگی دوباره معنا داشته باشه". یه هر حال اون چیزی که شک درش نمی شه کرد اینه که زمان منتظر کسی و حادثه ای نمی مونه.

گریستن
      که تا پیش از این ناممکن می نمود؛

اینک
      کارِ ساده ایست،

اینک
      که اندوهی لایه لایه در پس ذهن پنهان شده،

اینک
     که سکوت حرف می‌زند، آواز می‌خواند، می‌رقصد،

اینک
    که صدا زخم می‌خورد، درد می‌ کشد، فریاد می‌زند،

اینک
    که سالروز وجودت
                     نزدیک می‌شود..

----------------------------------------------------------

پی نوشت : بیست و نهم تیر، سالروز تولد بابا نزدیکه؛ این اولین تولدیه که دیگه پیشمون نیست؛ ترسناک و عجیبه؛

پنجاه روزِ خاکستری

اولین مرگی که به طور جدی تو زندگیم یادم می‌آد، مرگ آقاجان یعنی بابایِ بابا بود که اون هم، سن و سال بالایی نداشت. اون موقع هفت هشت سالم بود. کل حسِ خوبی که از آقاجان داشتم مربوط بود به پول تو جیبی‌هایی که هر وقت می‌رفتیم خونه‌شون بهمون می‌داد. آقاجان سرشار از حس زندگی بود. دم دمای نوروز که می‌شد باغچه‌ش پر از گل‌هایی می‌شد که دوست داشتی بشینی و ساعت‌ها نگاش کنی. درست مثل بابا که از یک ماه قبل به استقبال نوروز می‌رفت. وقتی آقاجان فوت کرده بود، بابا به نظرم خیلی قوی بود. خیلی با آرامش برام تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده. روز سوم هم ریش‌هاش رو سه تیغه کرد و رفت سرِکار. شاید به همین دلیل بود یا شاید هم به خاطرِ بچه بودنم بود که رفتنِ آقاجان به نظرم اتفاق خیلی مهمی نمی‌اومد. اما بعدها که بزرگ‌تر شدم فهمیدم که بابایی که بعد از اون قضیه شناختم یه آدم متفاوت از قبلش بود. و باز هم بعدها که بازم بزرگ‌تر شدم بابا یه روز بهم گفت که رفتن باباش سخت‌ترین اتفاق زندگیش بوده و هیچ وقت نتونسته باش کنار بیاد.

بابا زندگی رو خیلی دوست داشت. همینه که کار رو برایِ ما خیلی سخت‌تر می‌کنه. گاهی می‌گم کاش افسرده بود. کاش از زندگیش ناراضی بود. اون موقع می تونستیم خودمون رو این‌جوری تسکین بدیم که بابا دوست داشت بره، تصمیمِ خودش بود. این‌جوری شاید شعله‌های این آتیش داخل سینه‌م کم‌فروغ‌تر می‌شد. بعد از آقاجان مرگ‌های زیاد دیگه‌ای رو دیدم. خانم‌جون و آقاجون که به فاصله‌ی چهل روز از هم رفتن . معلم جغرافی اول راهنمایی که حین فوتبال ایست قلبی کرد، و همین اواخر یعنی بیست روز قبل از بابا، رفتنِ علی* که توی هواپیمای ارومیه سقوط کرد و وقتی خبرش رو شنیدم تو یک روز سه بار گریه کردم، در حالی‌که سال‌ها از آخرین گریه‌ام می‌گذشت.

مرگ آدم‌ها همیشه رویِ من تأثیرگذار بوده ولی رفتن بابا از جنس قبلی‌ها نبود. اصلاً یه پدیده‌ی دیگه بود. یه جورِ دیگه بود. خیلی با اونی که از بیرون راجع به بقیه فکر می‌کردم فرق داشت. نه به این خاطر که دیوونه‌وار دوستش داشتم، نه به خاطر این‌که همه‌ی زندگی و شخصیتم رو مدیون اون بودم ، نه به خاطر این که اینقدر ناگهانی بود و نه به خاطرِ این‌که نمی‌دونم با دلتنگیِ روزافزونش باید چی‌کار کرد، بلکه بیشتر به این دلیل که من بزرگ شدم. من یک دفعه از دوازدهم بهمن 89 بزرگ شدم. مثل نطفه‌ای که 23 سال و نیم داخل پوسته‌ش رشد کرده باشه، بدون این که بفهمه داره بزرگ می‌شه و یه دفعه پوسته‌ش بشکنه، پوسته‌ی من شکست؛ و من احساس کردم که من از امروز یه آدمِ دیگه هستم ..


تفکرات پراکنده

1)       روزی می‌گفتم که هر یک ایرانی که به جمع ماهواره‌داران بپیوندد، یا به یک کاربر فعال اینترنتی تبدیل شود، ایران یک گام به جلو می‌رود. هنوز هم همه‌ی خوش بینی من به آینده‌ی کشورم از ان جایی ناشی میشود که مشاهده می کنم سازوکارهای آگاهی جامعه فعال شده و بر این باورم که این آگاهی دیر یا زود اثر خود را بر لایه های حکومتی خواهد گذاشت. چه خوب گفت آن عزیز که آگاهی، چشم اسفندیار خودکامگان است.

2)       من به پراگماتیسم در حد بی نهایت آن اعتقاد دارم. یعنی آن قدر پراگماتیک فکر می­کنم که در یک موقعیت فرضی اگر ا.ن از من بخواهد به عنوان معاون اول او خدمت کنم با این پیش شرط که باید دست قدرت را ببوسم یا رسماً به وفاداری به او سوگند بخورم با همه ی انزجاری که دارم بی شک این کار را خواهم کرد. با این طرز تفکر عجیب نخواهد بود که هنوز هاشمی را مرد بزرگی بدانم.

3)       موج انتقادات این روزها به خاتمی آن هم ازطرف سبزها اسف بار است. هیچ چیز به این اندازه که مشاهده می کنم عده ای بی صبرانه منتظر نشسته اند تا طرح هدف مندی یارانه ها شکست بخورد ناراحتم نمی کند. بدتر آن که این ها همان هایی هستند که ادعای وطن پرستیشان گوش فلک را کر می کند ولی از وطن پرستی فقط نام کوروش کبیر و خلیج فارس را یاد گرفته اند. این ها همان هایی هستند که اگر چند دقیقه پشت ترافیک معطل شوند یا در یک اداره ی دولتی کارشان پیش نرود، رکیک ترین توهین ها را به ایران می‌کنند. ایرانی که قرار بود مقدس ترین واژه باشد و نام پاکش یادآور خاکی باشد که جان آدمی در برابرش بی ارزش می شود.

4)       آیا پارادوکسی مضحک تر از دروغ گویی برای رسیدن به صداقت یا جنگ برای رسیدن به صلح وجود دارد. کار کسانی که در عاشورای پارسال بدون دلیل به خشونت دست زدند به عقیده ی من هیچ کم از جنایات طرف مقابل و جناح تندروی حاکم ندارد. با این  استدلال است که وقتی موسوی از قانون مداری حرف می زند علاقه ام به او دوچندان می گردد. و با همین استدلال است که بر او خرده می گیرم به خاطر ادعایی که شب قبل از انتخابات کرد. یعنی در حالی که هنوز حتی رأی گیری تمام نشده بود خود را برنده ی قطعی انتخابات دانست. این گونه است که فکر می کنم اگر می خواهم به نظراتم احترام گذاشته شود، شرط اول قدم آن است که به مخالفانم تا وقتی که چماق سرکوب به دست نگرفته اند احترام بگذارم. اگر خودم مذهبی نیستم، اعتقادات دیگران را گرامی بدانم. به نظر می رسد، اینجا آن جاییست که ما سبزها کمیتمان لنگ است و نیاز به تمرین بیشتری داریم.

5)       به نظر من شواهد حاکی از حجم گسترده ای از تخلفات در انتخابات است، ولی تقلبی که روی نتیجه تأثیرگذار باشد هیچ گاه برای من قطعی نشد. حتی هنوز با همه ی جستجو و تفکری که طی این 18 19 ماه، شب و روز روی این موضوع داشتم، هیچ سناریویی که چگونه ممکن است این تقلب شکل گرفته باشد را نیافته‌ام. قضاوت این موضوع را به عهده ی تاریخ گذاشته ام.

6)       خواسته‌ی ما سبزها، احترام به حقوق اکثریت نیست. من نمی دانم آیا ما اکثریتیم یا اقلیت. به نظرم بحث اساساً بر سر اکثریت و اقلیت نیست. صحبت از حقوق تک تک انسان هاست. صحبت از حفظ بزرگواری نفر به نفر شهروندان کشور است. حقوقی که هر منطق و عقل سلیمی آن ها را می پذیرد. حقوقی که یک بار پدرانمان آن را وارد قانون کرده اند و حالا نوبت ماست تا بر اجرایشان هرچه بیشتر پافشاری کنیم و در این راه سخت ناامید نشویم.

پاینده ایران

از تهي سرشار !

دلم هواي اتفاق‌هاي خوب زندگي رو كرده. لذت‌هاي ساده و كوچيكي كه هميشه دنبالشون گشته ام و وقتي پيداشون كردم تا آخرين جرعه شون رو سر كشيدم. لذت هايي از جنس يك شب نشيني دوستانه كه بشينيم دور هم، هات چاكلت بخوريم و حافظ بخونيم. يا از جنس يك شب‌ماني تو كلك چال، كه تو كيسه‌خواب‌هامون بخوابيم و در حالي كه از سرما به خودمون مي لرزيم از هرچيزي كه فكرشو كنين گپ بزنيم. دلم هواي يكي از اون شب‌هاي تو كوير رو كرده كه دور آتيش بشينيم، "شب، سكوت، كوير" گوش كنيم. يا يكي از همه‌ي اون روزهايي كه دور حوض جلوي تعاوني دانشگاه، ساعت‌ها وقت تلف مي‌كرديم. يا يكي از اون روزهاي باروني كه دوتايي دنبال زاينده‌رود قدم مي‌زديم.

جويبار اين لحظه هام خيلي خالي شده. نه اين كه زمان خالي پيدا كرده باشه، اتفاقاً برعكس. پر شده از فرعيات بي اهميت و زمان‌بري كه جا براي اصل نميذارند. فرعياتي كه روز به روز سهم خودشون رو از زندگي من بيشتر كردن. فرعياتي كه آدم‌هاي بيرون، تو رو به اون مي‌شناسن و اون‌ها رو نشانه‌هاي آشكار موفقيت و خوشبختيت مي‌دونن و احتمالاً به خاطرشون بهت حسودي مي‌كنن. ولي فقط تويي كه راز بزرگ بي‌اهميت بودنشون رو مي‌دوني.

-----------------------------------------------------------------

پ.ن : مفيدترين كاري كه سر كار مي‌شه كرد، به‌روز كردن وبلاگه.

مادی

تراژدیِ بزرگی است که پایتخت نشینان مادی را نمی شناسند. معادلی هم برای آن ندارند. اوایل نمی دانستم. فکر می کردم که حتماً واژه ای هست. گیرم امروزی هایشان نمی دانند. بروند از نسل هایِ قبلیشان بپرسند برایشان می گویند که مادی بدونِ تشدید به چه معناست؟ ولی در دهخدا که جستجویش کردم، نوشته بود "در اصفهان به جوی هایِ بزرگ می گویند." یعنی این مفهومِ حیاتی و مهمِ دورانِ خردسالی، کودکی و نوجوانیِ من مختصِ همان شهر است. یعنی در هیچ شهر و کشورِ دیگری نمی توانی یک آدمی، دوستی، کسی را به زور کنارت بنشانی و از مادی برایش بگویی و بشنوی.

این جوی ها با عرضِ سه چهار متر و عمقِ یکی دو متر که مثل رگ هایِ حیاتیِ شهر از گوشه و کنار آن جاری اند، مفهومی وسیع تر از آن چه دهخدا به آن اشاره می کند، لااقل برایِ من دارند.

مادی یک تهدید بود، وقت هایی که در بن بستِ خانه یِ خانم جون، با دیگر نوه ها فوتبال بازی می کردیم. از آن فوتبال هایی که مرزهایِ دروازه هایمان با چند تکه سنگ و آجر و در بدترین حالت یک جفت دمپایی مشخص می شد. توپمان هم از آن توپ پلاستیکی هایی بود که خودمان دو سه لایه اش می کردیم. یعنی همیشه یکی دو تا توپِ اضافه می خریدیم که پاره کنیم و رویِ توپِ اصلی بکشیم. مادی یک تهدید بود به خصوص برایِ من، که وظیفه یِ بیرون آوردنِ توپ از مادی را داشتم. و هیچ گاه به این قانونِ نانوشته یِ مقدس، که کوچک ترین بازیکُن این وظیفه را دارد، شک نمی کردم.

آن روزهایی که دو سه نفری سوارِ یک دوچرخه می شدیم، و دنبالِ مادی رکاب می زدیم، خیالمان از پیدا کردنِ راه برگشت راحت بود. کافی بود همین مادی را تا آخر برگردیم. این اطمینان جسارتی می داد که می توانستیم هر روز یک دنیایِ ناشناخته، یک محله یِ تازه، و کوچه پس کوچه هایِ جدید را کشف کنیم.

اولین بار مادی را وقتی شنیدم که همه خانه یِ پدربزرگِ پدریم جمع بودیم و ناگهان خبر دادند که بابا با پیکانِ پدربزرگ که از آن مدل هایِ انگلیسیش بود، درونِ مادی افتاده. من خیلی بچه بودم. نمی دانستم بابا دقیقاً کجا افتاده. فقط می دانستم جایی که افتاده شاید کمی خنده دار است. چون بعضی ها می خندیدند. خودش هم وقتی برگشته بود فقط می خندید. این را هم می دانستم که برای بیرون آوردنش جرثقیل خبر کرده اند. آن روزها جرثقیل ها را می شناختم. و همیشه دوست داشتم که از نزدیک ببینم که چطور ماشین ها را جابه جا می کنند. از آن روز تا مدت ها خوش حال بودم و حسِ خوبی به پیکانِ پدربزرگ داشتم که جرثقیل را تجربه کرده بود.

توهمِ تواناییِ ما

1) پشت موتور که نشسته بودم، با اون سرعت جادویی و معجزه گونه ش داشت از وسط ماشین های خیابون انقلاب رد می شد، و داشت تو همون سرعت درباره ی زمین و زمون خزعبلات به هم می بافید و هر از گاهی هم دلداریم می داد که انشالا پیدا می شه، من فقط داشتم به چیزایی که تو کیف دستیم بود فکر می کردم، یکی یکیش که یادم میومد اشکم به سرازیر شدن نزدیک تر می شد، کارت ملی، شناسنامه، گواهینامه، دفترچه بیمه، کلید خونه م (امشب رو باید تو کوچه بخوابم؟ )، کارت ورودی GRE شنبه ی داداشم که امروز براش گرفته بودم، حافظه ی فلشم، و از همه غم انگیزتر عابر بانک به همراه رمز اصلی و اینترنتیش روی یه کاغذ بغلش، که داشتم حساب می کردم با احتساب این که فردا جمعه س کسی که پیداش کنه می تونه تو این 3 روز یه تومنی از توش برداره.

2) وقتی دوست موتور سوارمون فقط چند دقیقه قبل از شروع شدن تئاتر من رو به پارک دانشجو رسوند جو گیر شدم هر چی پول دم دستم بود بهش دادم.

3) تموم مدتی که "سیما تیرانداز" داشت از تقابلِ خرد و احساس و دردِ خردمندی فریاد می کشید، من مات و مبهوتِ ناتوانیِ خودم بودم که اگه کیفم پیدا نمی شد چه غلطی می تونستم بکنم.

غارِ بی حوصلگی

این روزهای بی حوصلگی دلم یک یارِ غار می خواهد، یک یارِِ غاری که ...

ولش کن،
می دانم که نخواهی فهمید چه می خواهم بگویم.

پیچیدگی پدیده های انسانی-اجتماعی و اثر هاوتورن

یک خوبی علوم انسانی نسبت به علوم فنی و مهندسی در این است که سرِ کلاس های علوم انسانی در حالی که لپ تاپت را باز کرده ای، وبلاگ گردی می کنی و خبر می خوانی، و با این که از بیخ و بن نمی دانی استاد از چه صحبت می کند و یا چه سؤالی پرسیده است که دانشجویان تا اين حد در تکاپوی پاسخ دادن به آن برآمده اند، و علی رغم این که نمی دانی دانشجوبان چه جواب هایی داده اند که همگی این گونه با برخوردِ منفی استاد روبرو شده اند، می توانی یک لحظه سرت را بالا کنی و در پاسخِ سؤالِ استاد بگویی "استاد، بستگی دارد" و دوباره سرت را بیندازی روی لپ تاپت و با کنارِ گوش واکنشِ مثبتِ استاد را دنبال کنی.

گاهی آنقدر نظریه های علوم انسانی کیفی می شوند که مخصوصاً اگر پیشینه ی مهندسی هم داشته باشی، به سختی می توانی به عنوان نظریه های علمی قبولشان کنی. چه چیزی ماهیت این علوم را اینقدر متفاوت می کند. پدیده های انسانی-اجتماعي، به غایت پدیده های پیچیده ای هستند. چه از آن جهت که توجیه رفتارشان سخت و پیچیده است و چه از آن جهت که پیش بینی رفتارشان تقریباً ناممکن است. این پدیده ها تا حد زیادی با پدیده های فیزیکی تفاوت دارند. به نظر من تفاوت اصلی در آن جاست که تعدادِ پارامترهایِ مؤثر روی یک پدیده ی فیزیکی به مراتب کمتر از تعداد عوامل تأثیرگذار روی پدیده های انسانی است. به همین علت است که نمی توان انسان ها یا روابط آن ها را به راحتی مدل کرد. فهمِ این موضوع گام اول است در این که یاد بگیریم وقتی صحبت از اقتصاد و روانشاسی و جامعه شناسی و سیاست و ... می کنیم قیدهایی همچون "حتماً"، "هرگز"، "همیشه" و ... را از دایره ی واژگانمان به دور بیاندازیم.

بين سالهاي ۱۹۲۴ تا  ۱۹۳۲ در یک کارخانه ی تولیدی به اسم هاوتورن آزمایشی انجام شد که تلاش می کرد اثر شرایط فیزیکی از قبیل نور، دمای مناسب و ... را روی بازدهی کارگران آزمایش کند. نتایج این آزمایش یک شکست مفتضحانه برای تمام نظریه های قبلی مدیریت به نظر می آمد. خلاصه ی این آزمایش از این قرار بود که کارکنان به دو دسته تقسیم شده بودند، و دو گروه از کارشناسان روی آن ها تحقیق انجام می دادند. برای گروه اول همه ی شرایط فیزیکی محیط آرام آرام تغییر داده شد، در حالی که به گروه دوم به عنوان شاهد نگاه شد، و شرایط برای آن ها ثابت ماند. نتیجه ی گزارش بازدهی این دو گروه به قدری عجیب بود که سالها ذهن اندیشمندان این حوزه را به خود مشغول کرد. هنگامی که برای گروه اول شرایط بهبود داده شد، بازدهی آن ها به شکل منطقی بالا رفت. ولی هنگامی که شرایط شروع به بدتر شدن کرد، بازدهی هم چنان بالا باقی مانده بود، یا حتی بالاتر هم می رفت. از طرف دیگر بازدهی کار گروه دوم یعنی گروه شاهد که شرایط برایشان هیچ تغییری نکرده بود هم شروع به بالا رفتن کرده بود. به نظر می رسید که یک عامل دیگری در کار است که مستقل از شرایط محیطی کار است.

توجیه این قضیه به طور خلاصه در همین نکته واقع شده بود که یک فاکتور مهم و تأثیرگذار در این آزمایش دیده نشده بود. این عامل که اتفاقاً اثربخش تر از فاکتورهای دیده شده بود، اثرِ حضورِ کارشناسان در کارگاه بود. یعنی همین که عده ای کارشناس تحصیل کرده و احتمالاً کت و شلوار پوش شیک هر روز وارد کارگاه می شدند و با کارگران صمیمی می شدند و گپ می زدند و با دقت نتیجه ی کار آن ها را بررسی می کردند، احساس اهمیت داشتن و اعتماد به نفسی به کارگران می داد که انگیزه ی کاری آن ها را بالا می برد. و نتیجه ی نهایی آن مستقل از نور و دما و راحتی محیط بالا رفتن بازدهی بود.

----------------------------------------------

پی نوشت : این مطلب رو در ساعت 9 صبح در کلاس "تئوری سازمان ها و سازماندهی" نوشتم.

این روزهای سرد و بارانی پاییزیم را اصلاً نمی فهمم چگونه شب می شوند ...

همیشه یک پای قضیه می لنگه

تا وقتی لباس نپوشیدی همه چیز نسبتاً خوبه، می تونی لخت تو خونه راه بری و حواست هم باشه که به جایی تکیه ندی یا با چیزی برخورد نکنی. اما همین که بخوای بخوابی یا مجبور شی لباس بپوشی، دوران غم انگیز شروع می شه. نمی دونم این بلا دیگه از کجا سر ما اومده، می گن ویروسش همون ویروس آبله مرغونه که تو بزرگی خودش رو نشون می ده و بهبودش ممکنه تا یک ماه طول بکشه و ویتامین های گروه B براش خوبن و فقط با یه طرف بدن سروکار داره و از این خزعبلات. این قدر تو اینترنت چیز راجع بهش خوندم که می تونم همین الان یه مقاله توش در بیارم.

می تونست اولین روز کاری خیلی قشنگ تر باشه، وقتی که محیط کارت رو دوست داری، جای کارت دو قدمیِ خونه یِ عموت از آب در  بیاد، و تا رفتی کارت رو شروع کنی ببینی که پ هم داره این جا کار می کنه و همکار میز بغلیته. و این که بعد از مدت ها احساس کنی که کنترل زندگیت دست خودته. می تونست با اتفاقی که عصرش راجع به X افتاد و چیزی که بهت گفت باز هم زندگی جذاب تر بشه، اگه این درد کوفتی اجازه می داد.