به جای فوت کردن 24 تاشمع نزدیک به 24 تا (با کمی اغماض بپذیرید) گلوله با کالیبر 7.62 میلیمتر که از یک اسلحه ی ژ3 ساخت ایران به تاریخی که روی دسته اش حک شده یعنی 2535 شاهنشاهی شلیک کردم و بالطبع به جای صدای یک موزیک 6/8 که احتمالاً می تونست با حرکات موزون هم همراه بشه، گوش هام از صدای انفجار گلوله پر شد.
به هر حال امسال خاص ترین تولد عمرم رو همراه با یک آتیش بازی بزرگ درست زیر آفتاب درخشان و تند نهم مرداد توی یک آسمون بدون ابر داشتم. آفتابی که از گرما و حرارتش که بگذریم درخشندگی مردادیش رو دوست دارم.
که تا پیش از این ناممکن می نمود؛
اینک
کارِ ساده ایست،
اینک
که اندوهی لایه لایه در پس ذهن پنهان شده،
اینک
که سکوت حرف میزند، آواز میخواند، میرقصد،
اینک
که صدا زخم میخورد، درد می کشد، فریاد میزند،
اینک
که سالروز وجودت
نزدیک میشود..
2) من به پراگماتیسم در حد بی نهایت آن اعتقاد دارم. یعنی آن قدر پراگماتیک فکر میکنم که در یک موقعیت فرضی اگر ا.ن از من بخواهد به عنوان معاون اول او خدمت کنم با این پیش شرط که باید دست قدرت را ببوسم یا رسماً به وفاداری به او سوگند بخورم با همه ی انزجاری که دارم بی شک این کار را خواهم کرد. با این طرز تفکر عجیب نخواهد بود که هنوز هاشمی را مرد بزرگی بدانم.
3) موج انتقادات این روزها به خاتمی آن هم ازطرف سبزها اسف بار است. هیچ چیز به این اندازه که مشاهده می کنم عده ای بی صبرانه منتظر نشسته اند تا طرح هدف مندی یارانه ها شکست بخورد ناراحتم نمی کند. بدتر آن که این ها همان هایی هستند که ادعای وطن پرستیشان گوش فلک را کر می کند ولی از وطن پرستی فقط نام کوروش کبیر و خلیج فارس را یاد گرفته اند. این ها همان هایی هستند که اگر چند دقیقه پشت ترافیک معطل شوند یا در یک اداره ی دولتی کارشان پیش نرود، رکیک ترین توهین ها را به ایران میکنند. ایرانی که قرار بود مقدس ترین واژه باشد و نام پاکش یادآور خاکی باشد که جان آدمی در برابرش بی ارزش می شود.
4) آیا پارادوکسی مضحک تر از دروغ گویی برای رسیدن به صداقت یا جنگ برای رسیدن به صلح وجود دارد. کار کسانی که در عاشورای پارسال بدون دلیل به خشونت دست زدند به عقیده ی من هیچ کم از جنایات طرف مقابل و جناح تندروی حاکم ندارد. با این استدلال است که وقتی موسوی از قانون مداری حرف می زند علاقه ام به او دوچندان می گردد. و با همین استدلال است که بر او خرده می گیرم به خاطر ادعایی که شب قبل از انتخابات کرد. یعنی در حالی که هنوز حتی رأی گیری تمام نشده بود خود را برنده ی قطعی انتخابات دانست. این گونه است که فکر می کنم اگر می خواهم به نظراتم احترام گذاشته شود، شرط اول قدم آن است که به مخالفانم تا وقتی که چماق سرکوب به دست نگرفته اند احترام بگذارم. اگر خودم مذهبی نیستم، اعتقادات دیگران را گرامی بدانم. به نظر می رسد، اینجا آن جاییست که ما سبزها کمیتمان لنگ است و نیاز به تمرین بیشتری داریم.
5) به نظر من شواهد حاکی از حجم گسترده ای از تخلفات در انتخابات است، ولی تقلبی که روی نتیجه تأثیرگذار باشد هیچ گاه برای من قطعی نشد. حتی هنوز با همه ی جستجو و تفکری که طی این 18 19 ماه، شب و روز روی این موضوع داشتم، هیچ سناریویی که چگونه ممکن است این تقلب شکل گرفته باشد را نیافتهام. قضاوت این موضوع را به عهده ی تاریخ گذاشته ام.
6) خواستهی ما سبزها، احترام به حقوق اکثریت نیست. من نمی دانم آیا ما اکثریتیم یا اقلیت. به نظرم بحث اساساً بر سر اکثریت و اقلیت نیست. صحبت از حقوق تک تک انسان هاست. صحبت از حفظ بزرگواری نفر به نفر شهروندان کشور است. حقوقی که هر منطق و عقل سلیمی آن ها را می پذیرد. حقوقی که یک بار پدرانمان آن را وارد قانون کرده اند و حالا نوبت ماست تا بر اجرایشان هرچه بیشتر پافشاری کنیم و در این راه سخت ناامید نشویم.
پاینده ایران
دلم هواي اتفاقهاي خوب زندگي رو كرده. لذتهاي ساده و كوچيكي كه هميشه دنبالشون گشته ام و وقتي پيداشون كردم تا آخرين جرعه شون رو سر كشيدم. لذت هايي از جنس يك شب نشيني دوستانه كه بشينيم دور هم، هات چاكلت بخوريم و حافظ بخونيم. يا از جنس يك شبماني تو كلك چال، كه تو كيسهخوابهامون بخوابيم و در حالي كه از سرما به خودمون مي لرزيم از هرچيزي كه فكرشو كنين گپ بزنيم. دلم هواي يكي از اون شبهاي تو كوير رو كرده كه دور آتيش بشينيم، "شب، سكوت، كوير" گوش كنيم. يا يكي از همهي اون روزهايي كه دور حوض جلوي تعاوني دانشگاه، ساعتها وقت تلف ميكرديم. يا يكي از اون روزهاي باروني كه دوتايي دنبال زايندهرود قدم ميزديم.
جويبار اين لحظه هام خيلي خالي شده. نه اين كه زمان خالي پيدا كرده باشه، اتفاقاً برعكس. پر شده از فرعيات بي اهميت و زمانبري كه جا براي اصل نميذارند. فرعياتي كه روز به روز سهم خودشون رو از زندگي من بيشتر كردن. فرعياتي كه آدمهاي بيرون، تو رو به اون ميشناسن و اونها رو نشانههاي آشكار موفقيت و خوشبختيت ميدونن و احتمالاً به خاطرشون بهت حسودي ميكنن. ولي فقط تويي كه راز بزرگ بياهميت بودنشون رو ميدوني.
-----------------------------------------------------------------
پ.ن : مفيدترين كاري كه سر كار ميشه كرد، بهروز كردن وبلاگه.
تراژدیِ بزرگی است که پایتخت نشینان مادی را نمی شناسند. معادلی هم برای آن ندارند. اوایل نمی دانستم. فکر می کردم که حتماً واژه ای هست. گیرم امروزی هایشان نمی دانند. بروند از نسل هایِ قبلیشان بپرسند برایشان می گویند که مادی بدونِ تشدید به چه معناست؟ ولی در دهخدا که جستجویش کردم، نوشته بود "در اصفهان به جوی هایِ بزرگ می گویند." یعنی این مفهومِ حیاتی و مهمِ دورانِ خردسالی، کودکی و نوجوانیِ من مختصِ همان شهر است. یعنی در هیچ شهر و کشورِ دیگری نمی توانی یک آدمی، دوستی، کسی را به زور کنارت بنشانی و از مادی برایش بگویی و بشنوی.
این جوی ها با عرضِ سه چهار متر و عمقِ یکی دو متر که مثل رگ هایِ حیاتیِ شهر از گوشه و کنار آن جاری اند، مفهومی وسیع تر از آن چه دهخدا به آن اشاره می کند، لااقل برایِ من دارند.
مادی یک تهدید بود، وقت هایی که در بن بستِ خانه یِ خانم جون، با دیگر نوه ها فوتبال بازی می کردیم. از آن فوتبال هایی که مرزهایِ دروازه هایمان با چند تکه سنگ و آجر و در بدترین حالت یک جفت دمپایی مشخص می شد. توپمان هم از آن توپ پلاستیکی هایی بود که خودمان دو سه لایه اش می کردیم. یعنی همیشه یکی دو تا توپِ اضافه می خریدیم که پاره کنیم و رویِ توپِ اصلی بکشیم. مادی یک تهدید بود به خصوص برایِ من، که وظیفه یِ بیرون آوردنِ توپ از مادی را داشتم. و هیچ گاه به این قانونِ نانوشته یِ مقدس، که کوچک ترین بازیکُن این وظیفه را دارد، شک نمی کردم.
آن روزهایی که دو سه نفری سوارِ یک دوچرخه می شدیم، و دنبالِ مادی رکاب می زدیم، خیالمان از پیدا کردنِ راه برگشت راحت بود. کافی بود همین مادی را تا آخر برگردیم. این اطمینان جسارتی می داد که می توانستیم هر روز یک دنیایِ ناشناخته، یک محله یِ تازه، و کوچه پس کوچه هایِ جدید را کشف کنیم.
اولین بار مادی را وقتی شنیدم که همه خانه یِ پدربزرگِ پدریم جمع بودیم و ناگهان خبر دادند که بابا با پیکانِ پدربزرگ که از آن مدل هایِ انگلیسیش بود، درونِ مادی افتاده. من خیلی بچه بودم. نمی دانستم بابا دقیقاً کجا افتاده. فقط می دانستم جایی که افتاده شاید کمی خنده دار است. چون بعضی ها می خندیدند. خودش هم وقتی برگشته بود فقط می خندید. این را هم می دانستم که برای بیرون آوردنش جرثقیل خبر کرده اند. آن روزها جرثقیل ها را می شناختم. و همیشه دوست داشتم که از نزدیک ببینم که چطور ماشین ها را جابه جا می کنند. از آن روز تا مدت ها خوش حال بودم و حسِ خوبی به پیکانِ پدربزرگ داشتم که جرثقیل را تجربه کرده بود.
1) پشت موتور که نشسته بودم، با اون سرعت جادویی و معجزه گونه ش داشت از وسط ماشین های خیابون انقلاب رد می شد، و داشت تو همون سرعت درباره ی زمین و زمون خزعبلات به هم می بافید و هر از گاهی هم دلداریم می داد که انشالا پیدا می شه، من فقط داشتم به چیزایی که تو کیف دستیم بود فکر می کردم، یکی یکیش که یادم میومد اشکم به سرازیر شدن نزدیک تر می شد، کارت ملی، شناسنامه، گواهینامه، دفترچه بیمه، کلید خونه م (امشب رو باید تو کوچه بخوابم؟ )، کارت ورودی GRE شنبه ی داداشم که امروز براش گرفته بودم، حافظه ی فلشم، و از همه غم انگیزتر عابر بانک به همراه رمز اصلی و اینترنتیش روی یه کاغذ بغلش، که داشتم حساب می کردم با احتساب این که فردا جمعه س کسی که پیداش کنه می تونه تو این 3 روز یه تومنی از توش برداره.
2) وقتی دوست موتور سوارمون فقط چند دقیقه قبل از شروع شدن تئاتر من رو به پارک دانشجو رسوند جو گیر شدم هر چی پول دم دستم بود بهش دادم.
3) تموم مدتی که "سیما تیرانداز" داشت از تقابلِ خرد و احساس و دردِ خردمندی فریاد می کشید، من مات و مبهوتِ ناتوانیِ خودم بودم که اگه کیفم پیدا نمی شد چه غلطی می تونستم بکنم.
ولش کن،
می دانم که نخواهی فهمید چه می خواهم بگویم.
یک خوبی علوم انسانی نسبت به علوم فنی و مهندسی در این است که سرِ کلاس های علوم انسانی در حالی که لپ تاپت را باز کرده ای، وبلاگ گردی می کنی و خبر می خوانی، و با این که از بیخ و بن نمی دانی استاد از چه صحبت می کند و یا چه سؤالی پرسیده است که دانشجویان تا اين حد در تکاپوی پاسخ دادن به آن برآمده اند، و علی رغم این که نمی دانی دانشجوبان چه جواب هایی داده اند که همگی این گونه با برخوردِ منفی استاد روبرو شده اند، می توانی یک لحظه سرت را بالا کنی و در پاسخِ سؤالِ استاد بگویی "استاد، بستگی دارد" و دوباره سرت را بیندازی روی لپ تاپت و با کنارِ گوش واکنشِ مثبتِ استاد را دنبال کنی.
گاهی آنقدر نظریه های علوم انسانی کیفی می شوند که مخصوصاً اگر پیشینه ی مهندسی هم داشته باشی، به سختی می توانی به عنوان نظریه های علمی قبولشان کنی. چه چیزی ماهیت این علوم را اینقدر متفاوت می کند. پدیده های انسانی-اجتماعي، به غایت پدیده های پیچیده ای هستند. چه از آن جهت که توجیه رفتارشان سخت و پیچیده است و چه از آن جهت که پیش بینی رفتارشان تقریباً ناممکن است. این پدیده ها تا حد زیادی با پدیده های فیزیکی تفاوت دارند. به نظر من تفاوت اصلی در آن جاست که تعدادِ پارامترهایِ مؤثر روی یک پدیده ی فیزیکی به مراتب کمتر از تعداد عوامل تأثیرگذار روی پدیده های انسانی است. به همین علت است که نمی توان انسان ها یا روابط آن ها را به راحتی مدل کرد. فهمِ این موضوع گام اول است در این که یاد بگیریم وقتی صحبت از اقتصاد و روانشاسی و جامعه شناسی و سیاست و ... می کنیم قیدهایی همچون "حتماً"، "هرگز"، "همیشه" و ... را از دایره ی واژگانمان به دور بیاندازیم.
بين سالهاي ۱۹۲۴ تا ۱۹۳۲ در یک کارخانه ی تولیدی به اسم هاوتورن آزمایشی انجام شد که تلاش می کرد اثر شرایط فیزیکی از قبیل نور، دمای مناسب و ... را روی بازدهی کارگران آزمایش کند. نتایج این آزمایش یک شکست مفتضحانه برای تمام نظریه های قبلی مدیریت به نظر می آمد. خلاصه ی این آزمایش از این قرار بود که کارکنان به دو دسته تقسیم شده بودند، و دو گروه از کارشناسان روی آن ها تحقیق انجام می دادند. برای گروه اول همه ی شرایط فیزیکی محیط آرام آرام تغییر داده شد، در حالی که به گروه دوم به عنوان شاهد نگاه شد، و شرایط برای آن ها ثابت ماند. نتیجه ی گزارش بازدهی این دو گروه به قدری عجیب بود که سالها ذهن اندیشمندان این حوزه را به خود مشغول کرد. هنگامی که برای گروه اول شرایط بهبود داده شد، بازدهی آن ها به شکل منطقی بالا رفت. ولی هنگامی که شرایط شروع به بدتر شدن کرد، بازدهی هم چنان بالا باقی مانده بود، یا حتی بالاتر هم می رفت. از طرف دیگر بازدهی کار گروه دوم یعنی گروه شاهد که شرایط برایشان هیچ تغییری نکرده بود هم شروع به بالا رفتن کرده بود. به نظر می رسید که یک عامل دیگری در کار است که مستقل از شرایط محیطی کار است.
توجیه این قضیه به طور خلاصه در همین نکته واقع شده بود که یک فاکتور مهم و تأثیرگذار در این آزمایش دیده نشده بود. این عامل که اتفاقاً اثربخش تر از فاکتورهای دیده شده بود، اثرِ حضورِ کارشناسان در کارگاه بود. یعنی همین که عده ای کارشناس تحصیل کرده و احتمالاً کت و شلوار پوش شیک هر روز وارد کارگاه می شدند و با کارگران صمیمی می شدند و گپ می زدند و با دقت نتیجه ی کار آن ها را بررسی می کردند، احساس اهمیت داشتن و اعتماد به نفسی به کارگران می داد که انگیزه ی کاری آن ها را بالا می برد. و نتیجه ی نهایی آن مستقل از نور و دما و راحتی محیط بالا رفتن بازدهی بود.
----------------------------------------------
پی نوشت : این مطلب رو در ساعت 9 صبح در کلاس "تئوری سازمان ها و سازماندهی" نوشتم.
تا وقتی لباس نپوشیدی همه چیز نسبتاً خوبه، می تونی لخت تو خونه راه بری و حواست هم باشه که به جایی تکیه ندی یا با چیزی برخورد نکنی. اما همین که بخوای بخوابی یا مجبور شی لباس بپوشی، دوران غم انگیز شروع می شه. نمی دونم این بلا دیگه از کجا سر ما اومده، می گن ویروسش همون ویروس آبله مرغونه که تو بزرگی خودش رو نشون می ده و بهبودش ممکنه تا یک ماه طول بکشه و ویتامین های گروه B براش خوبن و فقط با یه طرف بدن سروکار داره و از این خزعبلات. این قدر تو اینترنت چیز راجع بهش خوندم که می تونم همین الان یه مقاله توش در بیارم.
می تونست اولین روز کاری خیلی قشنگ تر باشه، وقتی که محیط کارت رو دوست داری، جای کارت دو قدمیِ خونه یِ عموت از آب در بیاد، و تا رفتی کارت رو شروع کنی ببینی که پ هم داره این جا کار می کنه و همکار میز بغلیته. و این که بعد از مدت ها احساس کنی که کنترل زندگیت دست خودته. می تونست با اتفاقی که عصرش راجع به X افتاد و چیزی که بهت گفت باز هم زندگی جذاب تر بشه، اگه این درد کوفتی اجازه می داد.
اسب ها به سروش ٬سیامک ٬آرش و ماندنی
ما چند نفر
در کافه ای نشسته ایم
با موهایی سوخته و
سینه ای شلوغ از خیابان های تهران
با پوست هایی از روز
که گهگاه شب شده است
ما چند اسب بودیم
که بال نداشتیم
یال نداشتیم
چمنزار نداشتیم
ما فقط دویدن بودیم
و با نعل های خاکی اسپورت
ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم
درخت ها چماق شده بودند
و آنقدر گریه داشتیم
که در آن همه غبار و گاز
اشک های طبیعی بریزیم
ما شکستن بودیم
و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم
عاقبت بر میز کوبیدیم
و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم
و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم
و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم
و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم...
باز کن مشتم را !
هرکجای تهران که دست می گذارم
درد می کند
هرکجای روز که بنشینم
شب است
هرکجای خاک...
این شعردر همان سطر های اول گلوله خورد
وگرنه تمام نمی شد
به نظرم نوشتن این گونه نیست که اول بدانی چه در سر داری، آن هم شسته رفته و جمع بندی شده، بعد بگردی دنبال یک ورق کاغذ، یا وارد وبلاگت شوی و شروع کنی. لااقل برای من که این طوری نیست، بلکه برعکس اول وارد این جا می شوی بعد دلت تنگ می شود برای نوشتن و بعد شروع می کنی. شروع که کنی می بینی از هر چیزی می شود نوشت، از هر جایی.
مثلاً می شود از لوله بازکن امروز صبح نوشت، که آمده بود لوله ی گرفته ی آشپزخانه را باز کند، و هر چند مشکل لوله را حل کرد ولی چنان حضورش پررنگ بود که تا ساعت ها آثار حضورش را از گوشه و کنار خانه پاک می کردم. یا مثلاً از عابربانکی که امروز به 7 نفر جلویی من سرویس داد و به من که رسید معذور و پوزش خواه شد.
یا می شود از تئاتر نیمه عروسکی "ماکوندو" نوشت و از آن پسرک درون قایق با آن کلاه مکزیکی که کلِ صدای نمایش را به کمک گیتار و دهانش به عهده گرفته بود. یا عروسکِ خود "مارکز" که گاهی یادت می رفت عروسک است. و یا از آن اردکی که به دخانیات به طریق خاص خودش واکنش نشان می داد.
لازم نیست خیلی پیچیده فکر کرد، می توان از همین "مهستی" نوشت که از صبح خستگی ناپذیر برایم می خواند. تازه اگر بخش خودسانسورکننده ی ذهنم اجازه می داد می توانستم ساعت ها بنویسم، از الف بنویسم، از میم بنویسم، از آ بنویسم، از پ و شین و میم بنویسم.
باید دلت تنگ شود برای نوشتن، باید بنویسی.
ما هم به حساب همین انگیزه ها بود که شال و کلاه کردیم، بار و بندیلمان را بستیم، و به خلاف نصیحت یار عزیزمان که در جوابِ مددخواهیمان گفته بود "غم غریبی و محنت چو بر نمی تابم*** به شهر خود روم و شهریار خود باشم"، ترک خانه و وطن کردیم و به دیار غربت آمدیم.
امروز که در خلأ محسوس خیاط پیر خوابگاه لازم دیدم که سوزنی نخ کنم و دست به کار شوم و مشاهده کردم که حتی از پسِ این نیاز حیاتی زندگیِ خویش نیز بر نمی آیم، و بیش تر که جستجو کردم تا نام چند نوع غذای معمولم را لیست کنم جز شنیسل، کباب لقمه، ناگت آن هم همگی محصولِ دسترنج کارکنان زحمت کش "کاله" چیزی به ذهنم خطور نکرد تازه فهمیدم که چه کلاه بزرگی بر سرم رفته و چه فکر می کردیم و چه شد..
حتی سیب زمینی هم که در خانه داشته باشی، باز هم لذت بخش است که به بهانه ی خریدش نزدیکی های غروب که می شود شلوارت را به تن کنی، چندتا پله را بدو بدو پایین بروی، و به تهرانِ شلوغ و پر سروصدا قدم بگذاری. گاهی اوقات، تماشایِ این سرعت و شدتِ بالای زندگی آن قدر حال می دهد، که به عمد چند تا میوه فروش را هم رد کنی و تا نزدیک "انقلاب" بروی، تا بیش تر در خیابان قدم بزنی.
من فکر می کنم که یک مرزبندیِ خیلی مهمِ آدم ها این است:
دسته ی اول آن هایی که با من هم عقیده اند که این که بتوانی هر آن اراده کردی از میوه فروشیِ 100 متر پایین تر یک کیلو سیب زمینی بخری تا برای خودت سرخ کنی و تمامش را بدونِ دلهره یِ تقسیم کردنش خودت بخوری، از لذت هایِ خیلی بزرگِ زندگی ست. و دسته ی دوم آن هایی که با من هم عقیده نیستند.
